| میترسیدم
از این که تنها بشم ،از این که ازت دور بشم ، از این که بی تو زندگی کنم...
آره میترسیدم ...
قراره چند روزه دیگه از تو جدا شم ...
بخاطر درست ،بخاطر آیندت ،بخاطر ...
آره باید ازت دل بکنم ...
توی که همه ی زندگیمی ،همه ی سهم من از عشق...
باید یه مدتی تنها باشم و منتظرت بمونم تا بر گردی...
یعنی بر می گردی؟؟؟ نمی دونم ...
اگه بر نگشتی چی ؟؟؟ اگه فراموشم کردی چی؟؟؟...
و یه دنیا اگه های دیگه ای که توی ذهنمه و داره دیونم میکنه ...
فقط چند روزه دیگه مونده ،چند روز دیگه ای که باید ازت جدا شم...
باید ازت جدا شم و ۱۰ ماه منتظرت بمونم تا دوباره برگردی پیشم...
یعنی بر میگردی؟؟؟نمی دونم...
جدایی از تو یعنی جنون ،یعنی رسیدن به ته خط ،یعنی ...
نمی دونم چی میشه ....
ولی می خوام منتظرت بمونم ، منتظر بمونم تا بر گردی ...
یعنی بر میگردی؟؟؟ نمی دونم...
این روزای آخر برام مثل یه کابوسه ،یه کابوس وحشناک ...
کی میشه که این کابوس تموم شه و بدش ببینم که پیشمی ...
نمی دونم چی میشه، ولی اگه هر اتفاقی بیفته ، تحت هر شرایطی ...
من دوست دارم تا آخرش...
تا هر لحظه ای که زنده باشم قلبم فقط و فقط برای تو میتپه...
|